تبليغاتX
...درمانم آرزوست
"آنچه را میدانی زیر پا مگذار..." همین!
 

یادم میاد اولین گریه ای که تو زندگیم کردم و دلیلش گشنگی یا دلدرد یا آبنبات یا اسباب بازی یا تنبیه بابا یا... نبود صبح 14 خرداد 68 بود...

 

به خاطر نفس کشیدن تو زمونه ای که خمینی توش نفس کشیده اون دنیا دهنمون سرویسه!

 

 

 

... تا درمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 23:46  توسط محمد جواد  | 

 

دوست جدیدم؛ حسین گفته:

"

با سلام به اقا محمد جواد این چند جمله را که براتون فرستادم نه از بابت حال گیری یا چیزی شبیه این باشه فقط قصد بنده اغاز ارتباطی دوستانه است..در ضمن دوست من زیاد به فکر حنظله های کشورهای دیگر نباشید که به حول قوه الهی حنظله هایی بس تلختر در کشور شریف ایران موجود می باشد بنده وقتی می بینم که این توجهات مردم شریف ایران به چنین میوه هایه تلخ دیگر کشورهازیاده و افکار ایشان را پریشان کرده دلم به حال حنظله های خیابان های کشورم بد جوریی می سوزه پس به قول معروف "چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است" لطف بفرماید نوک پیکان توجه های انسانیه خود را معطوف به دیار خود کنید

"

----------------------------------------

چون ایشان اولین نفری نیستند که این ایراد را می گیرند؛ نظر و البته جوابشان را

به عنوان یک پست جدید در وبلاگم قرار دادم؛

بگذار هر که بگوید هر چه می خواهد...

 

دوست خوبم؛

در اینکه شاید کودکانی با وضع تلخ تر در مملکت؛ شهر؛ محله؛ همسایگی و یا فامیل خود من و یا شما وجود داشته باشند، بنده هم با شما کاملا موافقم؛ و مطلبی هم که با عنوان حنظله نوشتم هیچ منافاتی با این مسئله ندارد. تنها چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم یک جوشش کاملا درونی و به قول قیصر : "مثل شعر ناگهان" بود؛ و شاید دلیلش هم بی گناهی کودکانی بود که چه پدران و مادرانشان بخواهند زیر بار زور بروند و چه نخواهند؛ مجبورند به تحمل گرسنگی و تشنگی و قطع برق و تبعاتش (از جمله تلف شدن کودکان نارس درون دستگاه های بیمارستان ها) و تکه تکه شدن پدر و مادر و برادر و خواهر و دوستانشان و حتی گذشتن تانک از روی اجساد آنها در پیش چشمان معصومشان. و البته احساس نا امنی که به نظر من بدترین بلایی است که ممکن است بر سر ملتی خراب شود و مثل از دست دادن سلامتی تا کسی دچارش نشود، عمق دردش را نمی فهمد.

فکر کنم این دلایل کافی است برای نوشتن احساس درونی ام و البته با کمال تعجب با عصبانیت چند نفر روبرو شدم که نمیدانم چرا از پر کردن صفحه های وبلاگ خودشان و دیگران از انواع خزعبلات و مطالب تکراری و شعر های شاید با وزن و قافیه ولی قطعا بی معنی و داستان های بی نمک و مخ زنی ها و به قول شما "اعمال شیطانی" و کلا وقت تلف کنی های بیهوده، این قدر عصبانی نشدند که از یاد کردن بنده از غربت عده ای کودک که تمام دنیا برای نابودیشان هم قسم شده اند و کسی هم جرأت ندارد حتی در وبلاگ شخصی خودش حرفی از آنها بزند؛ چه رسد به مجامع بین المللی و شورای امنیت و کنفرانس اسلامی. 

انگار سلطنت شیطان بدجوری دارد فراگیر می شود و این دردی نیست که به قول شما با"معطوف کردن نوک پیکان احساس های انسانیه" من و شما به سمتی، قابل تسکین باشد و نیاز به "درمان" اساسی دارد.

آری عزیز؛

نمیدانم چرا پیش از اینکه کسی حرفی از کودکان فلسطینی -که تنها بخش کوچکی دردهایشان گرسنگی است- بزند؛ حرف نزدن از گرسنگی کودکان ایرانی باعث عصبانیت کسانی که صدای انسان دوستی ناسیونالیستـیــشان درآمده نمی شود.


بله دوست جدید من؛

حال به غربت آن کودکان بیشتر پی می برم و خوشحالم از اینکه اگر نتوانستم خودزنی یا خودکشی کنم؛ حداقل مطلبم تلنگری شد برای دوستانی که معنای درد غربت را کمی حس می کنند و بلکه دعایی کنند برای آمدن "درمان"؛ و الــّا نه من کسی هستم که به یاد گرسنگی کودکی -چه در ایران و چه هر کجای دیگر دنیا- یک لقمه از غذای لذیذم بـزنم و نه کسانی که از من ایراد گرفتند؛ و نه من کسی هستم که به یاد احساس ناامنی کسی یک دقیقه دیر تر خوابم ببرد و نه آنها.

 

...تادرمان

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 1:19  توسط محمد جواد  | 

 

 

می خواستم بگویم:

                            " گفتن نمی توانم "

 

آیا همین که گفتم

یعنی

      همین که

                  گفتم؟

 

قیصر

 

 

...تادرمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 5:51  توسط محمد جواد  |